مرا دوست نداشتند اما برنامه ام را ديدند!
اگر تمام مدت زمانى را كه پيش از اين مصاحبه، صرف گفتگوهاى خودمانى با احسان عليخانى كرده بودم محاسبه كنم، فكر مىكنم من و او در سه چهار سال گذشته، حدود پنجاه، شصت ساعت با يكديگر همكلام بودهايم. با اين وجود تمام دقايق اين مصاحبه برايم «تازگى» داشت، ضمن آن كه اعتقاد دارم اين مصاحبه مىتوانست حداقل سه، چهار ساعت ديگر ادامه پيدا كند و لااقل براى خودم «جذاب» باقى بماند. حرفهايى كه احسان عليخانى درباره علاقههايش به سينما زد، فوقالعاده «بكر» و جديد بود و وقتى قرار شد درباره وضعيت عمومى تلويزيون حرف بزنيم نيز از محافظهكارىهاى مرسوم، فاصله زيادى گرفت.
براى آن كه راحت حرف بزنيم، ترجيح دادم از ضبط صوت استفاده نكنم و او هم آنقدر به من اعتماد كرد تا حرفهايش را در حافظهام ضبط كنم و فقط «سرفصلها» را روى كاغذ بياورم. البته اين اعتماد «دوسويه» بود چون من هم خوب مىدانم كه احسان پاى حرفهايش مىايستد و جزو آنهايى نيست كه براى واقعى بودن حرفهاى او در اين گفتگو، به ارائه نسخه صوتى مصاحبه نياز داشته باشم!
گفتگو از ساعت 15 روز سهشنبه 12 آبان شروع شد و حدود سه ساعت طول كشيد. آن طور كه خودش مىگفت و مىشد در چهرهاش هم متوجه شد، سه چهار روز با سرماخوردگى دست و پنجه نرم كرده بود اما قصد داشت بعد از مصاحبه با دوستانش به سالن ورزشى برود و فوتبال بازى كند! مىگفت: «سرماخوردگىهاى اين دوران با سرماخوردگىهاى دهه 60 و 70 كلى تفاوت دارند و ويروسها تغيير ماهيت دادهاند»!
احسان عليخانى، از شانسهايى كه در ساليان اخير به او داده شده، به صورت مفيد استفاده كرده است. اجراى تلويزيونى و ديده شدن برابر مخاطب تنها گوشهاى از فعاليتهاى اوست. احسان در تلويزيون برنامه ساخته، طرح داده، تهيهكنندگى كرده و آدم موثرى بوده اما در سينما كه زمانى تمام آرزوهاى زندگىاش به آن ختم مىشده، از دستيارى دوم كارگردان بالاتر نرفته است! گاهى اوقات نمىدانى زمانه قرار است چه آيندهاى را برايت رقم بزند.
براى دقايقى از خسرو شكيبايى حرف زد. اين دقايق، طلايىترين لحظههاى اين گفتگو بود؛ براى هر دوى ما!
اين گفتگو درست در روز خاكسپارى مسعود رسام انجام شد. احسان از رسام تمجيد كرد و گفت: «او در دوران خودش، نمره بيست گرفت. اگر صداوسيما در تمام زمانها، آدمهايى مثل «رسام» را در اختيار داشته باشد، در رقابت با ديگران به هيچ رسانهاى نمىبازد.»
از آن بارانى خوشرنگى كه در «خانه سبز» بر تن خسرو شكيبايى بود هم غافل نبوديم! احسان مىگفت: «حتى با اين بارانى هم ارتباط روحى داشتم. آقاى شكيبايى آنقدر نقشش را خوب بازى كردكه من مىخواستم براى پوشيدن يك باراني شبيه باراني او، وكيل بشوم و وكيل بشوم تا شبيه خسرو شكيبايى باشم»!
علي بحريني
از پخش «ماه عسل» چند ماه گذشته و آنهايى كه مىدانند ما به هم نزديك هستيم، شايد بپرسند: اين مصاحبه چرا اينقدر «دير» انجام مىشود؟
در اين چند هفته مرتب در سفر بودم.
چرا همان روزهايى كه برنامه پخش مىشد، قبول نكردى كه مصاحبه كنيم؟ آن روزها، بالاخره براى يك مصاحبه دو، سه ساعته وقت داشتى.
دوست داشتم برنامه تمام شود. خودم از آن فاصله بگيرم و اتفاقاتش را از بالا نگاه كنم و سپس دربارهاش حرف بزنم. وقتى در جريان پخش يك برنامه از آن دفاع كنى يا به توجيه خودت بپردازى، حرفهايت كليشهاى مىشود. طبق معمول مىخواهى از اشكالات بگويى و آنها را «رفو» كنى.
در فرهنگ تلويزيون ما، «سلام» آغاز يك برنامه است و وقتى مجرى «خداحافظى» كند، برنامه از نظر مخاطب رسماً تمام شده است. «ماه عسل» در آخرين قسمتش، «خداحافظى» تو را نداشت. يعنى مىشود گفت: «ماه عسل 88 هنوز تمام نشده است»! چون آنتن از تو گرفته شد. دليل تاخير در انجام اين مصاحبه، همان اتفاق آخرين قسمت نبود؟
شايد همينطور باشد! اگر اجازه بدهى از اين مسأله بگذريم!
تا همين جا هم كه گفتى خيلى خوب است!
بدون پرده بگويم: تا مدتها بابت همان اتفاق «گيج» بودم اما به هر حال گذشت.
براى گفتگوى ويژه شماره قبل با شاهرخ استخرى حرف زدم. در لابهلاى حرفهايش گفت: «من هرگز پديده نشدم و آرام آرام جلو رفتم. چهرهام هيچ وقت براى مخاطب در يك نقش اصلى، جديد نبود و...» فكر مىكنم تو هم در تلويزيون هرگز «بمب» نشدى و چند سالى طول كشيد تا «جا» بيفتى.
بله و از اين مسأله خوشحال هم هستم. من از سال 77 به سمت فعاليتهاى تصويرى رفتم. خيلى كارها انجام دادم. دستيار سه كارگردان بودم. گزارش گرفتم، مستند ساختم، كلى برنامه ضبط كردم.
هدفت از همان ابتدا اين بود كه «مجرى» بشوى؟
اصلاً به اينكه روزى مجرى بشوم، فكر هم نمىكردم. من مثل خيلىهاى ديگر كه الان روزنامهنگار، عكاس، مجرى يا گوينده اخبار هستند عاشق سينما بودم. يعنى سينما «هدف» ما بود اما خودمان هم نفهميديم چه شد كه به سمت و سوى ديگرى كشيده شديم. خانواده من مخالف سرسخت ورود من به سينما بودند. در دورانى كه پيشدانشگاهى مىخواندم، مىخواستم سينما را به عنوان رشته دانشگاهىام انتخاب كنم. آن زمان در دفتر يكى از دوستانم «شات ليست» مىكردم و آرزوى بزرگم سينما بود. دو برخورد با احمد نجفى و فرهاد اصلانى داشتم و يادم مىآيد كه هر دو گفتند: «به سينما به عنوان يك شغل نگاه نكن! در يك رشته ديگر دانشگاه را تمام كن و سينما را در كنارش داشته باش.»
تو چه تصميمى گرفتى؟
هم حرف آنها و هم فشار خانواده باعث شد به فكر تحصيل در سينما نباشم. در رشته مديريت بازرگانى دانشگاه تهران رتبه سه رقمى به دست آوردم و با اين رشته توانستم فشار خانواده را تا اندازه زيادى كم كنم اما دغدغه درونىام سينما بود.
خانواده مىدانستند كه گرچه در دانشگاه تهران «مديريت بازرگانى» مىخوانى اما حواست به سينماست؟
بله مىدانستند. در فيلم «بهشت آبى» ساخته احمد مرادپور دستيار صحنه بودم. مىدانى كارم چه بود؟ اينكه خاك بردارم و آن را مقابل «فن» رها كنم تا به صورت عبدالرضا اكبرى بخورد! اهالى خانواده فكر مىكردند سينما براى من «هوس» است. حميد آخوندى يكى از تهيه كنندگان سينما و تلويزيون از دوستان خانوادگى ماست. برادرم (حميدرضا) با او تماس مىگيرد و مىگويد: «يه كارى كنيد تا اين هوس از سر احسان بيفتد»! آخوندى هم به او قول مساعد مىدهد و مىگويد: «كارى مىكنم كه دوروزه پشيمان بشود»!
چه كار كرد؟
ماشين سرويس عوامل اين فيلم، درست از خيابانى كه خانه ما در آن قرار داشت، رد مىشد اما آخوندى براى آن كه باعث پشيمانى من بشود و باعث شود تا من از سينما «زده» شوم، از همان روز اول مجبورم كرد تا هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه بروم و پشت وانت تجهيزات بنشينم و در اوج سختى تا شهرك سينمايى بروم و به قول معروف علاف بشوم! آن زمان هفده هجده ساله بودم و موهاى بلندى داشتم. يادم هست چند روز بعد از آن كه با تمام سختىها به محل فيلمبردارى رفتم، آقاى آخوندى در شهرك سينمايى به من گفت: «براى يك نقش كوتاه بازيگر مىخواهيم. دوست دارى بازى كنى»؟ وقتى جواب مثبت دادم، گفت: «اين نقش يك سرباز است و بايد موهايت را با تيغ بزنى»! بدون اينكه مكث كنم، قبول كردم. همان جا در شهرك سينمايى با ماشين نمره 4 موهايم را اصلاح كردند! نقش خيلى كوتاه بود و من بايد نقش سربازى را بازى مىكردم كه شاهد اولين حمله عراقىها به ايران و آغاز جنگ است. شهرام شاهحسينى كه آن زمان دستيار كارگردان بود، همان روز به من گفت: «تو هم يك چيزى مىشوى! چون آدم پررويى هستى!» يك ماه هر روز ساعت چهار و نيم صبح به ميدان كشتارگاه مىرفتم و شبها در حالى كه چشمهايم پر از گرد و خاك شده بود و جايى را نمىديدم، به خانه برمىگشتم. چند سال پيش مادرم و برادرم اعتراف كردند كه آقاى آخوندى، اواسط توليد اين فيلم با آنها تماس گرفته و گفته: «احسان، سينما را دوست دارد و نمىتوان سنگ جلوى پايش انداخت»!
در زمينه سينما چه فعاليتهايى انجام دادى؟
در «هفت ترانه» ساخته آقاى بهمن زرينپور دستيار سوم كارگردان بودم. در سريال «پروندههاى مجهول» ساخته آقاى جمال شورجه كه ساخت آن پنج ماه طول كشيد هم ابتدا دستيار سوم بودم و سپس در دو ماه آخر دستيار دوم شدم. اين فعاليتها براى من بسيار آموزنده بود. در «هفت ترانه» كارگردان با تجربهاى حضور داشت و از طرف ديگر اكبر منصورفلاح دستيار اول و برنامهريز پروژه بود. آقاى شورجه هم از نظر اخلاقى بىنظير بود و من خيلى چيزها را از ايشان ياد گرفتم. دستيار كارگردان، قاعدتاً بايد روى كارگردانى احاطه داشته باشد و بارى از دوش او بردارد اما من كمتجربه بودم و بارها پيش آمد كه سؤالاتى كاملاً ابتدايى را از آقاى شورجه پرسيدم و ايشان با وجود تمام گرفتارىهايشان، هميشه مرا تحمل كردند و برايم وقت گذاشتند.
كار در تلويزيون را از چه زمانى شروع كردى؟
از سال 77، اگر بخواهم به اولين اتفاقى كه در تلويزيون برايم رخ داد اشاره كنم، بايد بگويم كه در برنامه «ميعاد شبانه» كه يك برنامه تركيبى بود، آيتمها را كارگردانى كردم. وقتى گزارشها را ضبط مىكرديم، خيلى دوست داشتم با مردم و سوژهها ارتباط داشته باشم و به همين دليل با آنها حرف مىزدم. گاهى اوقات احساس مىكردم قرار گرفتن با سوژهها در يك قاب، به برنامه كمك مىكند اما قوانين صداوسيما در آن سالها سختگيرانه بود و چنين اجازهاى را نمىداد. شايد باورتان نشود اما همين كه در گزارشها، مچ دستم در كادر قرار مىگرفت هم اتفاق بزرگى بود و بالاخره از سال 79 موافقت شد كه در برنامه «پسراى ايرونى» به عنوان يكى از دو مجرى جلوى دوربين بروم. اين برنامه از شبكه يك پخش مىشد.
مجرى ديگر اين برنامه هم اگر اشتباه نكنم، جواد مولانيا بود كه در آن مقطع كارش بيشتر از تو گرفت.
بله و قبول دارم اتفاقات «پسراى ايرونى» بيشتر به سود او تمام شد.
در حقيقت احسان عليخانى، اولين بار در «جزر و مد» به عنوان يك مجرى، توانست يك چهره باشد.
در اين مورد حرف دارم. سبك و سياقى كه من در اجراهاى اوليه داشتم، هيچ ارتباطى با «جزر و مد» نداشت. من در «پسراى ايرونى» و «صبح آمد» براى تينايجرها اجرا مىكردم اما با «جزر و مد» ناگهان مقابل آدمهاى سن و سالدار نشستم، آن هم در قالب يك برنامه مناسبتى. فكر مىكنم اگر سنم بيشتر بود و بيشتر بررسى مىكردم، حاضر نمىشدم به «جزر و مد» بروم. «جزر و مد» به هر حال در زندگى حرفهاى من يك «شوك» بود چون با آن محور اجراهاى من عوض شد.
«ماه عسل» را هم در امتداد «جزر و مد» اجرا مىكنى؟
«ماه عسل» با «جزر و مد» تفاوت دارد. همه چيزش مال خودم است. من «ماه عسل» را مىفهمم چون مدتها به آن فكر كردهام اما وقتى به «جزر و مد» آمدم حتى فرصت فكر كردن هم نداشتم!
از علاقههايت به سينما گفتى كه ظاهراً در نهايت سرنوشت تو را رقم زده است اما در «ماه عسل» اين علاقه را اصلاً بروز ندادى.
فكر نمىكنم اينجورى كه تو مىگويى باشد. در «ماه عسل» بارها و بارها از سينما حرف زديم...
فكر مىكنم هر مجرى ديگرى هم لابهلاى حرفهايش، بالاخره از سينما حرفى بزند. منظورم توجه خاص به سينما بود. مثلاً زمانى كه «ماه عسل» پخش مىشد، فيلم «درباره الى» كه از نظر خيلىها يك شاهكار براى سينماى ماست، روى پرده بود و به دليل التهاب سياسى، فروش ايدهآل هم نداشت اما تو حتى يك بار هم به اسم اين فيلم اشاره نكردى.
درست مىگويى. «درباره الى» متعلق به سينماى ملى ماست و فكر نمىكنم اگر به اسم آن در برنامه اشاره مىشد كسى اعتراض مىكرد. شايد اگر فقط و فقط مجرى «ماه عسل» بودم، يادم مىماند تا از «درباره الى» هم چيزى بگويم اما گرفتارىهايم به عنوان تهيهكننده باعث شد گهگاه بعضى چيزها يادم برود...
اما خيلى شبها از خسرو شكيبايى گفتى!
خسرو شكيبايى هنرمندى است كه در اوج دغدغههايت هم نمىتوانى او را فراموش كنى. من زمانى به عشق بازى خسرو شكيبايى در «خانه سبز» مىخواستم وكيل بشوم. در دانشگاه حقوق هم قبول شدم اما وقتى به دادگاه خانواده رفتم و دو تا دعواى آنچنانى ديدم، فهميدم كه وكالت كار من نيست و اگر در من علاقهاى به وجود آمده تا وكيل بشوم به خاطر توانايى خسرو شكيبايى بود. شكيبايى هنرمندى بود كه توانست با نقشهايش مسير زندگى من را عوض كند.
چطور؟
براى آن كه وكيل بشوم از هنرستان به دبيرستان رفتم!
به خاطر علاقهات به شكيبايى بود كه در بسيارى از شبها صداى او را هم پخش كردى؟
اصلاً براى آقاى شكيبايى «وله» ساختيم تا حضورش در «ماه عسل» رسمىتر باشد. اين «وله» در نيمى از شبها پخش شد و خوشحالم كه در آخرين برنامه اين وله باز هم روى آنتن رفت.
يك بار هم وقتى حرف از «هامون» زده شد، با مهمانت رفتار خشنى (!!) داشتى!
آقاى دكترى مهمان برنامه بود و از علاقههايش و اطلاعاتش به سينما حرف مىزد. براى اينكه بحث گرم شود از او پرسيدم: «هامون را ديدهاى»؟ گفت: «نه»!! مگر مىشود علاقهمند و پيگير سينماى ايران باشى و «هامون» را نديده باشى؟
با وجود تمام علاقههايت به سينما، قبول دارى كه الان ديگر يك «مجرى» هستى؟
اجراى زنده را خيلى دوست دارم اما مجرىگرى نه آرزوى من است، نه شغل من و نه از نظر روحى تامينم مىكند. دغدغههاى من هميشه چيزهاى ديگرى بوده اما خوشحالم كه در اين سالها بسيار تلاش كردهام و نازپرورده نبودهام. وقتى با پاترول «بى ديفرانسيل» سازمان، كل ايران را گشتيم تا دستمان براى ساخت يك برنامه باز باشد، احساس كردم پنج سال به خدمت سربازى رفتهام. نمىدانم مسير را اشتباه رفتهام يا نه و بسنده كردن به موقعيت فعلى، درست بوده يا خير. اما قبول دارم كه غرق در روزمرگى شدم. از يك جايى به بعد هم احساس خطر كردم...
چه خطرى؟
پيشنهاد بازى داشتم. چند كارگردان اسم و رسمدار پيشنهاد دادند در فيلمهايشان بازى كنم اما ريسك نكردم. به همين دليل مىگويم غرق در روزمرگى شدم.
پس بايد قبول كنيم پرونده سينما برايت بسته شده؟!
نه، بسته نشده، مطمئن هستم روزى يك فيلم سينمايى را كارگردانى مىكنم. يكى ديگر از پيشنهادهايى كه رد كردم، پيشنهاد سردبيرى چند نشريه بود. به يكى از مديران مسئول كه اين پيشنهاد را داده بود، گفتم: «من 400 كتاب مىشناسم كه هنوز فرصت مطالعه آنها را پيدا نكردهام و 200 فيلم «نديده» هم دارم. هر وقت آن كتابها را خواندم و اين فيلمها را ديدم، آن وقت براى سردبير شدن در خدمت شما هستم»!
يعنى باز هم حاضر نشدى «ريسك» كنى و ترجيح دادى در روزمرگىهايت غرق بمانى!
البته اين تنها دليلش نيست. دليل اصلىتر، اين است كه دوست دارم در هر رشتهاى فعاليت مىكنم جزو «تكرقمىها» باشم. احساس كردم اگر سردبيرى نشريهاى را به من بدهند، نمىتوانم جزو تكرقمىها باشم.
پس اگر روزى كارگردان هم بشوى، جزو ده يا بهتر است بگويم 9 نفر اول خواهى بود.
بهتر است هر وقت به اين ماجرا نزديك شديم، در موردش حرف بزنيم.
اگر قرار باشد با پتانسيل فعلى سينماى ايران فيلمى را كارگردانى كنى، فيلمبردارش چه كسى خواهد بود؟
عليرضا زريندست.
تدوينگر و سازنده موسيقى متن فيلم ايدهآلت چه كسانى هستند؟
حسين زندباف و مجيد انتظامى.
حالا كه اينقدر خوب و سريع انتخاب مىكنى، فارغ از اينكه قصه فيلمت چه خواهد بود، سه بازيگر مرد و زن را هم برايش انتخاب كن!
اگر بخواهم يك فيلم «رويايى» بسازم، حتماً حامد بهداد را مىآورم البته از او براى فيلم بازى مىگيرم، نه اينكه اجازه بدهم او براى خودش بازى كند. از هديه تهرانى حتى براى يك سكانس هم كه شده استفاده خواهم كرد. رضا كيانيان، حميد فرخنژاد، گوهر خيرانديش و فاطمه معتمدآريا هم گزينههاى ديگرم هستند. در يك جايى از فيلم، حتى اگر بىدليل هم باشد، فلاشبكى از خسرو شكيبايى قرار مىدهم. البته همه اين حرفها «رويايى» هستند.
تا چه اندازه مىشود گفت: احسان عليخانى كه سالهاى سال طرفدار سينما بوده، در برنامههايى مثل «ماه عسل» نسبت به مسائل مختلف از زاويهاى سينمايى نگاه كرده است؟ به عبارت ديگر سينما چقدر به تو درخصوص مسائل اجتماعى «نگاه» داده است؟
در سينما، دغدغهها بيشتر جلوه مىكنند و كارگردانى كه متعهد است، سعى مىكند تأثيرگذار باشد. در سينما، هر كارگردانى شايد حركتش را با سوپراستارها آغاز كند اما اگر كارش را خوب انجام بدهد، بعد از چند فيلم «خودش» براى مخاطب مهم مىشود، نه سوپراستارها و حتى قصه فيلمش. حالا كه دستم از سينما كوتاه است، سعى كردهام به عنوان مجرى طورى حركت كنم كه حضور سوپراستارها، عامل جذابيت برنامههايم نباشند...
در ميان مهمانهاى امسال «ماه عسل» كسى را سراغ دارى كه قصه زندگىاش ارزش تبديل شدن به يك فيلم سينمايى را داشته باشد؟
بله، اصلاً از ابتدا به دنبال همين قصهپردازى بودم. من در طرح رسمى اين برنامه كه به مديران ارائه دادم، اين جمله را نوشتم: «هر مهمان، يك رمان است كه توسط مجرى روايت مىشود».
اين طرح، تا چه اندازهاى عملى شد؟
فكر مىكنم حُسن برنامههايى مثل «ماه عسل» اين باشد كه قابليت قصهپردازى دارند، آن هم قصههايى كه هر كدام از ما مىتوانيم از زاويه خاص خودمان به آن بپردازيم و در موردش قضاوت كنيم.
«ماه عسل 88» در طول ايام ماه رمضان مجموعاً چند دقيقه روى آنتن شبكه سه بود؟
فكر مىكنم حدود 1200 دقيقه.
چند دقيقه پيش گفتى به اجراى برنامههاى «زنده» علاقه دارى، فكر مىكنم علت اصلى اين علاقه اين باشد كه بدون فيلتر حرفهايت را بزنى.
دقيقاً همينطور است. بايد اين واقعيت را بپذيريم كه در دنياى امروز تلويزيون، برنامه تلويزيونى «مرده» است.
اگر «ماه عسل» برنامه زنده نبود، فكر مىكنى از اين 1200 دقيقه، چه حجمى حذف مىشد؟
فكر مىكنم حدود 200 دقيقهاش حذف مىشد تا هزار دقيقه روى آنتن برود و به قول معروف عددش «رُند» باشد.
فكر مىكنم يكى از دلايل علاقهات به «ماه عسل» همين 200 دقيقه باشد!
همه دليلش همين 200 دقيقه است. چون آن هزار دقيقه هميشه هست!
دو، سه تا انتقاد از «ماه عسل» دارم كه اگر موافق باشى، به سراغ آنها برويم.
بسمالله.
«لحن حرفهايت در «ماه عسل» گاهى اوقات به شدت تكرارى مىشد و من را به عنوان مخاطب اذيت مىكرد. در بعضى برنامهها، هيچ فراز و نشيبى وجود نداشت...
شايد حرفم از نظر حرفهاى درست نباشد اما قبل از هر چيزى بايد بگويم كه من دنبال لحن يا جنس خاصى نيستم، سعى مىكنم كاملاً خودم باشم. اگر همين الان قرار باشد روى آنتن برويم، فقط دكمه بالاى پيراهنم را مىبندم و تو هيچ تغيير ديگرى را در من نخواهى ديد. براى خودم فرضيهاى دارم كه شايد نادرست هم باشد...
چه فرضيهاى؟
اينكه اگر صدايت، جنس و لحن خاصى داشته باشد، آن وقت مخاطب خاص خواهى داشت و من اصلاً دوست ندارم مخاطبان برنامههايم خاص باشند اما در مجموع روى ايرادى كه گرفتى فكر مىكنم. شايد تعدادى از برنامهها را دوباره ببينم تا منظورت را بيشتر بفهمم.
در بعضى برنامهها هم احساس مىكردم از ترس اينكه مبادا لابهلاى حرفهاى مهمانها جملهاى مطرح شود كه به صلاح برنامه نباشد، وسط جملههايشان مىپريدى.
من دنبال توجيه چيزى نيستم اما بالاخره يك مسأله را بايد بگويم كه شايد دليل عنوان كردنش هجمههاى بعضى از مطبوعات باشد. به بعضى از مطبوعاتىها هم گفتهام كه انگار شما نمىدانيد من كجا هستم و بايد چه كارى انجام بدهم! بعضى از نقدها واقعاً بىرحمانه بود. انگار اين دوستان عزيز، حتى يك دقيقه هم فكر نمىكردند من كجا هستم. يك وقتى هست كه من در شبكه خصوصى حضور دارم و دستم «باز» است. آن وقت مىتوانم حق بدهم كه نقدها جدىتر شود. شرايطى كه الان وجود دارد، اصلاً آن جورى نيست كه بتوانى با فراغ بال برنامهاى مثل «ماه عسل» را نقد كنى. مىدانى چرا؟ چون من براى اجراى اين برنامه فراغت بال ندارم. شرايط من را هم بايد درك مىكردند. اينكه يك ماه آن هم در ايام ماه رمضان هر شب روى آنتن زنده باشى و در ساعات قبل از افطار، برنامهاى داشته باشى كه هم بچههاى پيشدبستانى مخاطب آن باشند و هم مراجع تقليد، حركت روى لبه تيغ است.
خودت فكر مىكنى توانستهاى در اين وضعيت موفق باشى؟
موفقيت به هر حال نسبى است. من سعى كردم اصول خاصى را در «ماه عسل» داشته باشم.
مثلاً؟
مثلاً اينكه برنامه تصنعى نشود. با هيچ مهمانى «گاوبندى» نكردم. حتى سعى كردم قبل از شروع هيچ برنامهاى با مهمانها سلام و عليك هم نكنم و سلام عليك ما هم روى آنتن اتفاق بيفتد.
اگر مهمانها را نمىشناختى، پس چطورى آنها را دعوت مىكرديد؟
ما ده روز قبل از شروع برنامه، يك ليست هفتاد نفره را آماده كرده بوديم. چون «سرفصل» قصه هر كدامشان را مىدانستيم و احساس مىكرديم قصههايشان ارزش روايت كردن دارد. از اين ليست، حدود 15 نفر خودشان با حضور در برنامه مخالف بودند و ده، دوازده نفر را هم مديران براى حضور در برنامه نامناسب مىدانستند. مثلاً من دوست داشتم با حميد ماهىصفت و همسر نادر ابراهيمى گفتگو كنم اما نشد! يكسرى از افراد را هم به ما پيشنهاد دادند ولى ما قبول نكرديم. من هنوز حواسم به جملهاى است كه گفتى بابت حرف زدن مهمان ترس داشتهام و وسط حرف آنها مىپريدم.
چرا؟
چون يك مسأله مهم از اين بحث باقى مانده است. ببين، هر قسمت از برنامه «ماه عسل» به طور ميانگين حدود سى و هفت، هشت دقيقه زمان داشت. تازه در اين زمان كوتاه، ما «وله» هم پخش مىكرديم. پس در حقيقت براى روايت قصههاى مهمانها فرصت خيلى كوتاهى داشتيم. خيلى از مواقع احساس مىكردم كه ريتم حرفهاى مهمان مناسب نيست و نمىتواند تمام قصهاش را بگويد به همين دليل زمان را تنظيم مىكردم تا حرفش را با سرعت بيشتر مطرح كند.
يعنى در حقيقت هدفت سانسور نبوده، بلكه مىخواستى برنامه را كارگردانى كنى تا به قول سينمايىها پلان و سكانس اضافى نداشته باشد!
بهترين تعريف را كردى! مهمانها مثل بازيگران يك فيلم سينمايى هستند و بازىشان نبايد حركت و ديالوگ اضافه داشته باشد. ريتم اين برنامه را من بايد تنظيم ميكردم. من حاضرم فراخوان بدهم كه هركسى مىتواند اين ريتم را بهتر ايجاد كند، وارد كارزار بشود! من براى آن كه قصه روايت بشود، حتى از اينكه نقش آدمهاى بدمن و مغرور را بازى كنم ترسى نداشتم. اگر حركتى كردم كه در طول برنامه «درشت» جلوه كرد، دليلش كمك به برنامه بود اما متأسفانه امسال در بعضى رسانهها اين بحث راه افتاد كه عليخانى در برنامهاش دنبال توهين و تحقير مهمانهاست.
اين بحثها برايت مهم است؟
اگر بگويم بىاهميت است كه دروغ گفتهام! اما چيزى كه برايم خيلى مهم است اين است كه هيچكدام از مهمانهاى برنامه «منفور» نشدند. برآيند حرفهايى كه در برنامه رد و بدل شد، به سود مهمانها تمام شد. براى من همين كه تمام مهمانها «محبوب» از برنامه خارج شوند، كافى است. اينكه فردى بعد از يك برنامه تماس بگيرد و به من فحش بدهد اما براى مهمان همان برنامه يك آپارتمان بخرد برايم لذتبخش است. احساس مىكردم اگر در بعضى دقايق من «بد» نباشم، دل مخاطب تكان نمىخورد.
با مهمانها، بعد از برنامه هم درگيرى داشتى؟
به هيچعنوان مشكلى پيش نيامد. حتى اگر يكى از مهمانها هم بگويد از احسان عليخانى ناراحت است، من اجرا را براى هميشه كنار مىگذارم.
در روزهايى كه مردم رابطه خوبى با برنامههاى تلويزيون نداشتند، احساس مىكنم «ماه عسل» بيشتر از آنچه پيشبينى مىشد، مورد استقبال قرار گرفت. نظر خودت چيست؟
من هم از استقبال راضىام. انتقاد كردن هم نشانه استقبال است! امسال يكسرى از آدمها «ماه عسل» را دوست داشتند و يكسرى از آن خوششان نيامد اما به هر حال تقريباً همه آن را نگاه كردند. يادمان نرود كه مردم خيلى از برنامهها را اصلاً نگاه هم نمىكنند! وقتى تعداد «كمى»، اجراى من را دوست داشتهاند، احسان عليخانى برده و وقتى تعداد «زيادى» كه از من خوششان نمىآمده، «ماه عسل» را ديدهاند، در حقيقت برنامه برده است. براى من، خودم و «ماه عسل» به يك اندازه ارزش داريم. به نظر من «تاكشو» موقعى موفق مىشود كه مجرى و مهمان، روبروى هم قرار بگيرند. مردم دوست ندارند شاهد گفتگوهاى تلويزيونى باشند. آنها دوست دارند «قاضى» تاكشوها باشند. اگر عادل فردوسىپور در كار اجرا موفق است، به اين دليل است كه فرصتى را ايجاد مىكند تا مخاطبش به قضاوت دست بزند.
پس از نظر تو مجرى نبايد قضاوت كند؟
به نظر من، مجرى بايد «شاهد» مردم باشد، نه قاضى. البته من با اين فرضيه كه مجرى بايد «بىموضع» باشد، صددرصد مخالفم. احساس مىكنم وقتى اجازه ندهى مجرى حرفهاى دل خودش را روى آنتن مطرح كند، به او توهين كردهاى.
كاملاً موافقم! من اصلاً نمىتوانم بفهمم كه مجرى در برنامهاى مثل «چوب خشك» بنشيند و حرف دلش را نزند و وقتى مهمان برنامهاش ديدگاههاى خودش را مىگويد، مثل بچه مؤدبها فقط سرش را به نشانه تأييد تكان بدهد! من فكر مىكنم تنها افرادى كه بايد در تلويزيون كاملاً «بچه مؤدب» باشند و انصاف كامل به خرج بدهند و لحن صدايشان هم بوى قضاوت ندهد، گويندههاى اخبار هستند اما گهگاه مجرىها كاملاً «بىموضع» هستند و مقابل حرف «زور» مهمانها خودشان را به گيجى مىزنند اما گويندههاى اخبار، موضعگيرى مىكنند!
من باز هم تأكيد مىكنم كه خودم لياقت نمايندگى مردم را ندارم اما «شاهد» مردم هستم. غم و درد و عذاب مردم را مىبينم. مىتوانم يك گفتگوى تلويزيونى را به دادگاهى تشبيه كنم كه مخاطب قاضى آن است و مجرى شاهد دادگاه. من سعى مىكنم از شاهدهايى نباشم كه جرأت شهادت دادن را ندارند و ترجيح مىدهند در خانه بمانند! من مقابل قاضى احساس مسئوليت مىكنم...
يكى از پروندههايى كه در چند سال اخير دل خيلىها را به درد آورد پرونده قصاص بهنود شجاعى بود. فكر مىكنم اگر زمان قصاص بهنود زودتر بود، شايد مىشد در «ماه عسل» براى او كار مثبتى انجام داد.
من به شدت اين پرونده را دنبال مىكردم. تنها زمينهاى كه در «ماه عسل» برايش رسماً التماس كردم پروندههاى قصاص بود و با همه وجودم از اولياى دم خواستم گذشت كنند. متأسفانه تلاشهاى هزاران نفر براى جلب رضايت اولياى دم و قصاص نشدن بهنود به نتيجه نرسيد و خستگى به دل همه آنها ماند. خصوصاً از آن جهت كه دقايقى قبل از قصاص اين اميدوارى به وجود آمده بود كه او را ببخشند اما چنين اتفاقى نيفتاد. من الان براى خيلى جوانهاى ديگر هم كه در آستانه قصاص هستند، از جمله براى على مهينترابى نگرانم. من در زندانها و كانونها با اين جور بچهها دمخور شدهام و پاى حرفهايشان نشستهام. اين بچهها انگار هر روز مىميرند و بزرگترين كابوس زندگىشان رسيدن به هجدهسالگى است. شايد براى من و تو، هجده سالگى خيلى شيرين باشد اما براى آنها هجده سالگى بوى مرگ مىدهد.
منبع:http://www.ehsan-mah-asal.blogfa.com/
سلام نمی دونم چرا این مطلب رو میذارم...........
شلمچه جمعه هشتم اسفند ماه سال 1365
اوضاع بدجوري گره خورده بود.ماشين هاي غذا را مي زدند و بچه ها گرسنه مانده بودند.
گفته بود چند ديگ غذا بگذارند تو نفربر و ببرند خط .
گفتند:راننده نفربر آماده شده براي بردن غذا. گريه اش گرفت و به همه گفت:
از اين راننده ياد بگيريد.مي داند هرکس قبل از او رفته،برنگشته،اما دارد مي رود.
اصلا من بايد بروم اين راننده را ببينم وپيشاني اش را ببوسم.
پيرمرد بود،حاجي رفت پيشاني اش را ببوسد.
گفت:اين غذا بايدهرطوري شده به بچه ها برسد.
اگر نمي تواني، بگو خودم بنشينم پشت فرمان. همان جا بود که خمپاره آمد.
ناگه دلها فرو ريخت،جانها افسردند،بسييجيها همه گريستند...
اما تو بر خاک افتاده بودي و گونه هاي پيرمرد هنوز گرمي بوسه هايت را احساس مي کرد.

در سال 1336 در يکي از محله هاي مستضعف نشين اصفهان به نام کوي کلم در خانواده اي آگاه و متقي و با ايمان متولد شد. از اوان جواني جزء نماز گزاران دائم مسجد محل بود که صوت تکبير و اذان او آرام بخش جان نماز گزاران مسجد سيد بود .
قامتش رشيد رفتارش متين و با وقار بود و نور ايمان در چهره اش هميشه تابان . او را در حقيقت مي توان بشير سبز بهار اسلام دانست که از همان آغاز سالک کوي عرفان متکي به ايمان الهي بود ودر خط نوراني قران سير مي کرد روح مصفاي او با تلا وت قران پالا يش يافته بود .
حسين در سال1343 وارد مدرسه شد .تحت توجهات پدر ومادر مومنش درعين فراگيري دانش کلاسيک لحظه اي از اموزش مسائل ديني غفلت نمي کرد.
پدرش مي گفت:(هميشه به محض تمام شدن برنامه کلاسش او را به مسجد مي بردم تا از تعاليم روح پرور قران و صراط مستقيم دين غافل نماند.سرانجام درسال 1355 موفق به اخذ ديپلم از دبيرستان شبانه شد سپس به سربازي احضارگرديد.
ضمن گذراندن دوران سربازي خود در مشهد به تحصيل علوم قرآن و شرکت در مجامع مذهبي مبادرت مي نمود .در سال 57 به فرمان امام امت از سربازي گريخت و به صورت علني به صف انقلابيون مسلمان پيوست و در کميته هاي مردمي به فعاليت پرداخت .
قبل از شروع جنگ به منظور رفع غائله کردستان به همراه چند نفر ديگر ازهمرزمان به آن سامان رفت و به قلع وقمع گروهکهاي خود فروخته پرداخت. در همين مآموريت مجروح شد وبه حال سينه خيز مسافت زيادي را طي نمود تا خود را از مهلکه نجات داد.به محض شروع جنگ تحميلي به جبهه آمد در عمليات زيادي شرکت داشت . او خود را وقف جنگ نمود واز غير جنگ دست کشيد و براي هيشه سنگر نشين شد.کار خود را از فرماندهي دسته و گروهان آغاز کرد درطول نبرد حق عليه باطل لحظه اي از پاي ننشست . وي در عمليات«فتح المبين»چند لشگر تحت فرماندهي داشت .بعد از اين فتح عظيم به ميل و خواست خود تنها به فرماندهي لشگر امام حسين (ع)قناعت کرد در طي عمليات مختلف بارها مجروح شد و روي هم رفته سي بار ترکش توپ و خمپاره به او اصابت کرد و هميشه به محض بهبودي نسبي دوباره از تخت بيمارستان به سرعت راهي جبهه ها مي شد از جمله در عمليات خيبر بود که به شدت مجروح شد و دست راستش را تقديم اسلام عزيز نمود پس از قطع شدن دستش سفارش يک نوع اسلحه مخصوص را داد تا به راحتي با يک دست بتواند تيراندازي کند.وسرانجام در عمليات کربلاي 5 که با هدف ترميم خطوط پدافندي از3/12/65شروع گرديد در هفتم اسفند ماه به ساعتهاي آخرين خود نزديک مي شد . ماشين جنگي عراق در اين عمليات ضربات سختي را متحمل شد . بيش از سي هزار نفر کشته وهشتاد هزار نفر زخمي از دشمن نشاندهنده گستردگي عمليات تعيين کننده و سر نوشت ساز کربلاي 5 است. اکنون حسين با کوله باري از اخلاص وعشق به خداوند و دوستي اهلبيت آماده سفر جاودان است . براي حسين کربلاي 5 و نهر جاسم پايان راه اين دنيايي وآخرين وداع است.
| گفتگو با احسان عليخاني، مجري كه جنجالي شد |
يك برنامه موفق، شايد حاصل يك فكر خاص، ايده خاص و از همه مهمتر اجراي خاص است ولي استمرار موفقيت يك برنامه گفتگومحور در چندين سال متوالي، بيشك ميتواند فراتر از عواملي باشد كه به آنها اشاره شد و خلاقيتي ميطلبد كه بتواند برنامهاي مانند «ماه عسل» را هر سال شادابتر از سال پيش روي آنتن شبكه 3 سيما حفظ كند.
احسان عليخاني پيشنهاد توليد اين برنامه را چند سال پيش در شبكه 3 مطرح كرد و از ابتدا با استقبال مديران وقت روبهرو شد و امسال ششمين سالي است كه عليخاني با برنامه «ماه عسل» در كنار سفره افطار با مردم همراه ميشود.با عليخاني به گفتگو نشستيم تا دلايل اين موفقيت را از زبان خود او بشنويم. احساس شما بعد از اين برنامه چگونه است؟ من هنوز عكسالعمل مردم را در خيابان و بيرون از استوديو نديدهام، اما احساس بسيار خوبي دارم، به خاطر اين كه فكر ميكنم اين آدم را با زندگي آشتي دادم؛ آدمي كه 7 سال خودش را در خانهاش حبس كرده و از همه چيز فراري بود، به زور از خانه خارج كرديم و به برنامه «ماه عسل» آورديم تا به او نشان دهيم كه اين مشكلي كه تو داري، خيليها بدتر از آن را دارند. مشكل تو اين است كه نميخواهي با حقيقت روبهرو شوي. ما سعي كرديم او را با حقيقت روبهرو كنيم و اين آدم سرحال برگردد و در كنار ديگران زندگي كند. از اين بابت خيلي خوشحالم، از اين كه خيليها به برنامه تلفن زدند كه مشكل و مساله درمانش را حل كنند. شما در كنار كار اجرا، تهيهكننده اين برنامه هم هستيد. آيا راحتي كار اجرا و آزادي عملتان در برنامه ناشي از همين مساله است؟ اينگونه نيست كه من در برنامه ماه عسل كه تهيهكننده آن هم هستم، آزادي عمل بيشتري داشته باشم. ما سعي كرديم در اين چند سال كه برنامه ماه عسل روي آنتن ميرود، مردم با آن ارتباط برقرار كنند. به همين دليل تا جايي كه امكان داشت برنامه را راحت و خودماني اجرا كرديم تا مخاطبان هم راحت با آن كنار بيايند.تلاش كرديم مثل مردم فكر كنيم، مثل مردم بخنديم، مثل مردم گريه كنيم و مثل مردم تعجب كنيم. اين يعني راحتي، اين آزادي عمل را مردم دوست داشتند و دارند. بنابراين اين تعريفي است كه مخاطب از برنامه خودش خواسته است. منظورتان از اينكه ميگوييد احسان عليخاني در اجرا خودش است، چيست؟ يعني اينكه لحن صحبتم، باورهايم، شكل و مدل واكنشم، موضعگيريهايم در برنامه شبيه زندگي واقعيام باشد كه اگر فرق كند، يعني فاجعه، يعني اينكه اگر مهمان حرفي ميزند كه من تعجب ميكنم، مطمئنا در زندگي واقعيام هم از شنيدن چنين حرفي تعجب ميكنم. اگر در برنامه از موضوعي عصبي ميشوم، در زندگي واقعيام هم به خاطر چنين مسالهاي عصبي ميشوم. اينها همه نشان دهنده اين است كه اگر اين طور نباشد، نميتوانيد از عملكردتان جواب مثبتي بگيريد. |
در مقابل مهمانان چگونه موضعگيري ميكنيد كه براي مخاطب جذاب باشد؟
وقتي مهماني به برنامه دعوت ميشود، قبل از برنامه هرگز با او صحبت نميكنم. صبر ميكنم تا اولين ديدار ما مقابل دوربين شكل بگيرد و چون اين ديدار بكر است، عمل و عكسالعملهاي من هم تازگي خواهد داشت و اين تازگي مخاطب را جذب ميكند.
با دعوت از مهمانهاي خاص به دنبال چه چيزي در برنامه هستيد و چه هدفي را دنبال ميكنيد؟
ما در دعوت از اين مهمانان به دنبال چشم قشنگ نيستيم، در پي نگاه قشنگ هستيم. از هر آدمي با هر شرايطي كه دارد، شما ميتوانيد يك نگاه قشنگ دربياوريد و اينكه بايد طوري با او برخورد كنيد و آناليزش كنيد تا با حفظ شان و شخصيتش بتوانيد آن نگاه قشنگ و حرف قشنگ را در او پيدا كنيد و به نمايش بگذاريد.
بنابراين سعي ميكنيم قبل از اينكه يك مهمان را به برنامه دعوت كنيم اين نكته را براي خودمان روشن كنيم كه با او ميخواهيم به كجا سفر كنيم و در انتهاي برنامه چه نتيجهاي بگيريم.
رابطه شما با پيام ابراهيمپور، ديگر تهيهكننده برنامه «ماه عسل» چگونه است؟
برنامه ماه عسل وقتي سال 1386 شروع شد، من تهيهكننده اين برنامه بودم، امسال هم من تهيهكننده بودم و برنامه را گرفتم، اما احتياج داشتم يك نفر ديگر باشد كه با او راحت باشم و بتواند كمكم كند. به همين دليل از پيام خواهش كردم و او هم پذيرفت و آمد و در اين برنامه به من كمك ميكند. اين كمك خيلي موثر است چون نوع تفكر ما خيلي به هم نزديك است.
شما در اين برنامه، به چه پشتوانههايي براي ادامه راه نياز داريد؟
فقط حمايت مدير شبكه؛ چرا كه در رسانه ملي، اگر بهترين و زيباترين برنامه را از نظر محتوايي بسازيم، باز هم منتقد دارد. هيچ برنامهاي نميتوانيد بسازيد كه منتقدي نداشته باشد، چون به اندازه سليقهها و ذائقهها، در برداشت از يك برنامه تنوع وجود دارد. پس كسي نميتواند برنامهاي را بسازد كه همه را راضي كند. بنابراين مشكلي كه داريم اين است كه برنامهاي ميسازيم و گروهي از مخاطبان آن را ميپسندند و گروهي ديگر نميپسندند و اين گروه تمايل دارند به برنامه فشار بياورند كه چرا اين مساله مطرح شده و چرا چنين مشكلي دارد؟
اين فشارها و اعمال نظرها گاهي اوقات دست و پاي ما را ميبندد و اذيتمان ميكند، اگر به روال گذشته اين حمايتها بيشتر شود، اين برنامه جاي خودش را در ميان مردم باز ميكند، چون اگر مردم «ماه عسل» را نميخواستند، ما اين برنامه را ادامه نميداديم و برنامه ديگري جايش را ميگرفت.
نظر شما درباره دكور برنامه چيست؟ آيا همان دكوري است كه در ذهن شما بود يا هنوز به ايدهآل شما نرسيده است؟
اگر به روال گذشته اين حمايتها بيشتر شود اين برنامه جاي خودش را در ميان مردم باز ميكندچون اگر مردم «ماه عسل» را نميخواستند، ما اين برنامه را ادامه نميداديمالبته هنوز پيمان قانع (طراح دكور) خيلي از خواستههايم را در دكور اجرا نكرده، ولي من بشدت معتقدم دكورهايي كه در تلويزيون كار ميشود، دكورهايي است كه رنگ، انرژي و حرفي براي گفتن ندارد. مثل ماه عسل 78 دوست داشتم دكوري باشد كه آرامش و رنگ شاد داشته باشد. در اغلب برنامههاي گفتگومحور، دكور تيره يا بيرنگ است و مخاطب مدام ميبيند كه دو نفر رو بهروي هم نشستهاند و دارند با هم صحبت ميكنند.در اين ميان چه اشكالي دارد كه دكور برنامه ماه عسل شبيه رويا، آرزو يا شبيه خيال باشد، بنابراين رنگ به اين دنياي خيالي كمك ميكند.
برنامه ماه عسل جداي از معرفي مهمانها به مخاطبان و بررسي مشكلاتشان چه كمكهاي ديگري به آنها ميكند؟
شما امشب ديديد چه اتفاقي افتاد. مهمانان ما در حين برنامه، 2 سفر كربلا هديه گرفتند، يكي از دوستانم هزينه درمان مرتضي را تقبل كرد، آرزوي ديدن علي كريمي امشب به حقيقت تبديل ميشود و ما الان ميرويم كه مرتضي را به علي كريمي برسانيم. من تمام تلاش خود را به كار گرفتم تا اين مهمان را راضي به خانهاش بفرستم.
علي پيرهاني كه مهمان ديشب بود، 3 سفر حج از سازمان ملي جوانان برايش هديه گرفتم، از اين يادگاريها در برنامه زياد داريم. اصلا اجازه نميدهيم مهمان ناراضي برگردد، چند روز پيش، در برنامه با پزشكي صحبت كردم، خيليها به من گفتند كه تحقير شد و چرا اين طوري با او صحبت كرديد، موقع افطار با او تماس گرفتم و به او گفتم اگر از من راضي نباشد، ديگر سر برنامه نميروم كه او گفت: اين حرفها نيست، من ناراحت نشدم و... بشدت رضايت مهمان برايم مهم است، در پايان برنامه، ميخواهم مهمان راضي و با خاطرهاي به ياد ماندني از ماه عسل خارج شود.
چرا فقط سالي يك برنامه اجرا ميكنيد؟
مرگ گوينده و مجري، روزي است كه به تكرار برسد. ميدانيد كه اگر بيشتر اجرا كنم، بيشتر پول ميگيرم و موقعيت بهتري برايم در اجراهاي بيرون پيش ميآيد، اما من دوست دارم سالي فقط يكماه اجرا داشته باشم تا بتوانم نظر مخاطبان را جلب كنم و رضايتمندي آنها را از نوع اجرايم بالا ببرم، بهگونهاي كه هميشه براي آنها تازگي داشته باشم.
معتقدم بازيگر چندين نقش بازي ميكند، ولي مجري بازي نميكند، بلكه خودش را خرج ميكند، هوش، فهم و مطالعه خودش را به نمايش ميگذارد. بنابراين مگر ما در سال چقدر انرژي و توانايي داريم كه مدام خرج كنيم، بايد بنشينيم يكسال فكر كنيم تا بتوانيم خوب اجرا كنيم.
چقدر از برنامه ماهعسل راضي هستيد؟
نميدانم، شايد خود من به لحاظ ساختار، بتوانم خيلي ايراد از برنامه بگيرم، اما حال و هواي برنامه خوب است و مردم حال و هواي ماه عسل را دوست دارند.
شما در راديو هم اجراي برنامه مثلث را به عهده داريد، چطور شد كه رفتيد راديو؟
من از مخاطبان راديو جوان بودم، گويندگي راديو را خيلي دوست داشتم، برخي موضوعات اين برنامه را ميپسندم و اجرا ميكنم و برخي را هم كه نميپسندم اجرا نميكنم، اما فعلا اين يك ماه در راديو نيستم.
اجرا هنر است
اگر بخواهيم تمام مشاغل و مهارتهايي را كه در حوزه رسانه تصويري قرار ميگيرند، در يك فروشگاه به نمايش بگذاريم، قطعا مجري و مقوله اجرا پشت ويترين اين فروشگاه قرار ميگيرد چراكه مظهر و نماد كار رسانهاي را در قامت اين حرفه ميتوان پيدا كرد. در واقع اجرا، عريانترين فعل رسانهاي است كه تصويري اجمالي از ظرفيتها و توانمندي يك آيتم يا شبكه و حتي كل ساختار سازمان صداوسيما را به نمايش ميگذارد و بيش از ديگر عوامل و عناصر رسانهاي مقابل چشم مخاطبان است؛ مخاطباني باهوش و نكتهسنج كه همه چيز را زير ذرهبين خود قرار ميدهند. لذا مجريگري علاوه بر ظرفيتهاي حرفهاي به ظرافتهاي هنري نيز محتاج است تا بتوان كسوتي زيباشناختي بر قامت آگاهي بخشي و سرگرمي پوشاند و ويترين اين دكان رسانهاي را جذاب و چشمنواز كرد. بديهي است اگر اين ويترين، نامرتب و فاقد جاذبههاي بصري و هنري باشد نميتواند موجب جذب مشتري و مخاطب به داخل مغازه شود. بر همين اساس، ميتوان گفت اجرا بيش از آن كه يك مهارت و فن باشد يك هنر است؛ هنري كه به «آن» و قدرتي فراتر از مهارتها و توانمنديهاي ظاهري اجرا نيازمند است. برخي معتقدند مجريگري مجموعهاي از مهارتها مثل فن بيان، داشتن چهره و صداي مناسب، آشنايي به ادبيات و داشتن اطلاعات عمومي و مسائلي از اين دست است و هر كس بتواند اين تواناييها را در خود پرورش دهد و از آن به درستي استفاده كند، ميتواند مجري شود. اين نگرش معتقد است فرقي نميكند مجري داراي چه شغل و تحصيلاتي باشد. مهم اين است كه توانايي اجرا داشته باشد، اما واقعيت اين است كه توانايي در اجرا صرفا به آموختن و آموزش يك سري مهارتها در كلاسهاي درس به دست نميآيد و اجراي اثرگذار و جذاب به يك قدرت كاريزماتيك در مجري وابسته است كه فراتر از مهارتهاي حرفهاي او در شخصيت مجري وجود داشته باشد تا كلام او نافذ باشد و مخاطب را مجذوب خود سازد.
چهبسا مجريان و گويندگاني كه صدا و چهره خوبي دارند، خوب حرف ميزنند و حرفهاي خوب ميزنند، اما نميتوانند مخاطب را متوجه خود و سخن خود كنند. به اين مساله از زاويه ديگر هم ميتوان نگريست، به اين معني كه اجرا خود هدف است نه وسيله. قرار نيست مجري صرفا رابط ميان برنامه و مخاطبان باشد و نقش پل ارتباطي را برقرار كند بلكه اجرا بايد آنقدر زيبا و دلنشين باشد تا مخاطب از تماشاي نوع اجرا لذت ببرد. در واقع اجرا، نوعي بازيگري است كه در مرز رئاليسم و خيال حركت ميكند و مجري بايد اين توانايي را داشته باشد تا مخاطب را در بستر يك فضاي رئاليستي به دنياي انتزاعي و تخيلي ببرد و او از تجربه اين دوگانگي لذت ببرد. از اين بابت اجراي يك برنامه تلويزيوني سختتر از برنامه راديويي است. شايد برخي تصور كنند اجراي يك برنامه راديويي سختتر است چون مجري بايد با تكيه بر صدا و سخن خود، برنامه را بچرخاند و بايد آنقدر جاذبه داشته باشد كه فقدان تصوير او و برنامهاش به مانعي در جذب مخاطب بدل نشود در حالي كه به نظر نگارنده اجراي يك كار تلويزيوني دشوارتر است چراكه اولا مخاطب نه فقط صداي او را ميشنود بلكه چهره و حركات او را نيز ميبيند. لذا او بيش از يك گوينده راديو زير ذرهبين است و نه فقط بايد مراقب باشد تپق نزند بلكه بايد مواظب حركات و رياكشنهاي خود هم باشد تا توي ذق نزند ضمن اين كه برنامههاي تلويزيوني به دليل استفاده از تصوير و جاذبههاي بصري و آيتمهاي متنوعي كه دارد ميتواند آنقدر مخاطب را جذب خود كند تا او متوجه حضور مجري نشود. به همين دليل كار اجرا در تلويزيون بسيار دشوارتر از راديو است و به توانايي بيشتري نياز دارد تا مخاطب به جاي اين كه سحر اين جعبه جادو گردد، مجذوب مجري و شيوه اجرايش شود.
منبع:ايراسان/



مهم نــگـــاه قشنگه...
احسان عليخانى قرار است با حفظ تمام خوبىهاى گذشتهاش، از اين پس آدم بهترى باشد. اين چكيدهاى از برداشت كلى ما در مواجهه با جوانى بود كه به تازگى از سفر حج به كشورمان بازگشته است. در آستانه ماه محرم و در شرايطى كه احسان هنوز هم به شدت تحت تأثير فضاى حج قرار دارد، با او روبهرو شديم. نه حرفى از شبكه سه زديم و نه فرصت را صرف پرداختن به «ماه عسل» كرديم. قاعده گفتگوى ما، سفر اخير احسان بود و بعد هم نگاهش به ادامه زندگى و درونيات پايدار او. گفتگوى ويژه ما با احسان عليخانى را بخوانيد:






شعر اهنگ تیتراژ ماه عسل ۸۸
بيا تا پيدا شم
تو باش تا من باشم
هنوز ميشينم به هواي ديدن تو
تو با اين دل كندن
كجا رفتي بي من
بگو نزديكم به شب رسيدن تو
بيا كه رها شم از اين همه درد
كه صدا شم از اين شب سرد
كه تموم بشه فاصله ها
بيا كه من از تو خسته ترم
كه من از من بي خبرم
به هواي خونه بيا
بيا تا پيدا باشم
نذار تنها باشم
هنوز ميشينم به هواي ديدن تو.......
منو در گير خودت كن تا جهانم زيرو رو شه
تا سكوت هرشب من با هجومت روبه رو شه
بي هوا بدون مقصد سوي طوفان تو ميرم
منو در گير خودت كن تا كه آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هروز و هميشه
هرشب حافظه من پر تصوير تو ميشه
با غريبه گي نكن
با من كه در گير تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصوير توام
تو همينجايي هميشه
با تو شب شكل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيام
تو جهان من همينجاست
تو همينجايي و هروز من به تنهايي دجارم
منو نزديك خودم كن
تا كه آرامش بگيرم
دلم واسه ماه عسل تنگ شده![]()

|
احسان عليخاني در گفتوگو یی: امسال به اشتباه به خاطر مهمانهاي... داشتن جسارت يكي از ويژگيهاي مهم يك مجري است و گويندهاي كه جسارت نداشته باشد فرقي با يك بازيگر ندارد. احسان عليخاني درباره بازخوردهاي اين برنامه در ميان مردم و اينكه آيا آمار مشخصي از سوي روابط عمومي... |
|


احساس شما بعد از اين برنامه چگونه است؟
من هنوز عكسالعمل مردم را در خيابان و بيرون از استوديو نديدهام، اما احساس بسيار خوبي دارم، به خاطر اين كه فكر ميكنم اين آدم را با زندگي آشتي دادم؛ آدمي كه 7 سال خودش را در خانهاش حبس كرده و از همه چيز فراري بود، به زور از خانه خارج كرديم و به برنامه «ماه عسل» آورديم تا به او نشان دهيم كه اين مشكلي كه تو داري، خيليها بدتر از آن را دارند. مشكل تو اين است كه نميخواهي با حقيقت روبهرو شوي. ما سعي كرديم او را با حقيقت روبهرو كنيم و اين آدم سرحال برگردد و در كنار ديگران زندگي كند. از اين بابت خيلي خوشحالم، از اين كه خيليها به برنامه تلفن زدند كه مشكل و مساله درمانش را حل كنند.
شما در كنار كار اجرا، تهيهكننده اين برنامه هم هستيد. آيا راحتي كار اجرا و آزادي عملتان در برنامه ناشي از همين مساله است؟
اينگونه نيست كه من در برنامه ماه عسل كه تهيهكننده آن هم هستم، آزادي عمل بيشتري داشته باشم. ما سعي كرديم در اين چند سال كه برنامه ماه عسل روي آنتن ميرود، مردم با آن ارتباط برقرار كنند. به همين دليل تا جايي كه امكان داشت برنامه را راحت و خودماني اجرا كرديم تا مخاطبان هم راحت با آن كنار بيايند.تلاش كرديم مثل مردم فكر كنيم، مثل مردم بخنديم، مثل مردم گريه كنيم و مثل مردم تعجب كنيم. اين يعني راحتي، اين آزادي عمل را مردم دوست داشتند و دارند. بنابراين اين تعريفي است كه مخاطب از برنامه خودش خواسته است.
منظورتان از اينكه ميگوييد احسان عليخاني در اجرا خودش است، چيست؟
يعني اينكه لحن صحبتم، باورهايم، شكل و مدل واكنشم، موضعگيريهايم در برنامه شبيه زندگي واقعيام باشد كه اگر فرق كند، يعني فاجعه، يعني اينكه اگر مهمان حرفي ميزند كه من تعجب ميكنم، مطمئنا در زندگي واقعيام هم از شنيدن چنين حرفي تعجب ميكنم. اگر در برنامه از موضوعي عصبي ميشوم، در زندگي واقعيام هم به خاطر چنين مسالهاي عصبي ميشوم. اينها همه نشان دهنده اين است كه اگر اين طور نباشد، نميتوانيد از عملكردتان جواب مثبتي بگيريد.
در مقابل مهمانان چگونه موضعگيري ميكنيد كه براي مخاطب جذاب باشد؟
وقتي مهماني به برنامه دعوت ميشود، قبل از برنامه هرگز با او صحبت نميكنم. صبر ميكنم تا اولين ديدار ما مقابل دوربين شكل بگيرد و چون اين ديدار بكر است، عمل و عكسالعملهاي من هم تازگي خواهد داشت و اين تازگي مخاطب را جذب ميكند.
با دعوت از مهمانهاي خاص به دنبال چه چيزي در برنامه هستيد و چه هدفي را دنبال ميكنيد؟
ما در دعوت از اين مهمانان به دنبال چشم قشنگ نيستيم، در پي نگاه قشنگ هستيم. از هر آدمي با هر شرايطي كه دارد، شما ميتوانيد يك نگاه قشنگ دربياوريد و اينكه بايد طوري با او برخورد كنيد و آناليزش كنيد تا با حفظ شان و شخصيتش بتوانيد آن نگاه قشنگ و حرف قشنگ را در او پيدا كنيد و به نمايش بگذاريد.
بنابراين سعي ميكنيم قبل از اينكه يك مهمان را به برنامه دعوت كنيم اين نكته را براي خودمان روشن كنيم كه با او ميخواهيم به كجا سفر كنيم و در انتهاي برنامه چه نتيجهاي بگيريم.
رابطه شما با پيام ابراهيمپور، ديگر تهيهكننده برنامه «ماه عسل» چگونه است؟
برنامه ماه عسل وقتي سال 1386 شروع شد، من تهيهكننده اين برنامه بودم، امسال هم من تهيهكننده بودم و برنامه را گرفتم، اما احتياج داشتم يك نفر ديگر باشد كه با او راحت باشم و بتواند كمكم كند. به همين دليل از پيام خواهش كردم و او هم پذيرفت و آمد و در اين برنامه به من كمك ميكند. اين كمك خيلي موثر است چون نوع تفكر ما خيلي به هم نزديك است.
شما در اين برنامه، به چه پشتوانههايي براي ادامه راه نياز داريد؟
فقط حمايت مدير شبكه؛ چرا كه در رسانه ملي، اگر بهترين و زيباترين برنامه را از نظر محتوايي بسازيم، باز هم منتقد دارد. هيچ برنامهاي نميتوانيد بسازيد كه منتقدي نداشته باشد، چون به اندازه سليقهها و ذائقهها، در برداشت از يك برنامه تنوع وجود دارد. پس كسي نميتواند برنامهاي را بسازد كه همه را راضي كند. بنابراين مشكلي كه داريم اين است كه برنامهاي ميسازيم و گروهي از مخاطبان آن را ميپسندند و گروهي ديگر نميپسندند و اين گروه تمايل دارند به برنامه فشار بياورند كه چرا اين مساله مطرح شده و چرا چنين مشكلي دارد؟
اين فشارها و اعمال نظرها گاهي اوقات دست و پاي ما را ميبندد و اذيتمان ميكند، اگر به روال گذشته اين حمايتها بيشتر شود، اين برنامه جاي خودش را در ميان مردم باز ميكند، چون اگر مردم «ماه عسل» را نميخواستند، ما اين برنامه را ادامه نميداديم و برنامه ديگري جايش را ميگرفت.
نظر شما درباره دكور برنامه چيست؟ آيا همان دكوري است كه در ذهن شما بود يا هنوز به ايدهآل شما نرسيده است؟
البته هنوز پيمان قانع (طراح دكور) خيلي از خواستههايم را در دكور اجرا نكرده، ولي من بشدت معتقدم دكورهايي كه در تلويزيون كار ميشود، دكورهايي است كه رنگ، انرژي و حرفي براي گفتن ندارد. مثل ماه عسل 78 دوست داشتم دكوري باشد كه آرامش و رنگ شاد داشته باشد. در اغلب برنامههاي گفتگومحور، دكور تيره يا بيرنگ است و مخاطب مدام ميبيند كه دو نفر رو بهروي هم نشستهاند و دارند با هم صحبت ميكنند.در اين ميان چه اشكالي دارد كه دكور برنامه ماه عسل شبيه رويا، آرزو يا شبيه خيال باشد، بنابراين رنگ به اين دنياي خيالي كمك ميكند.
برنامه ماه عسل جداي از معرفي مهمانها به مخاطبان و بررسي مشكلاتشان چه كمكهاي ديگري به آنها ميكند؟
شما امشب ديديد چه اتفاقي افتاد. مهمانان ما در حين برنامه، 2 سفر كربلا هديه گرفتند، يكي از دوستانم هزينه درمان مرتضي را تقبل كرد، آرزوي ديدن علي كريمي امشب به حقيقت تبديل ميشود و ما الان ميرويم كه مرتضي را به علي كريمي برسانيم. من تمام تلاش خود را به كار گرفتم تا اين مهمان را راضي به خانهاش بفرستم.
علي پيرهاني كه مهمان ديشب بود، 3 سفر حج از سازمان ملي جوانان برايش هديه گرفتم، از اين يادگاريها در برنامه زياد داريم. اصلا اجازه نميدهيم مهمان ناراضي برگردد، چند روز پيش، در برنامه با پزشكي صحبت كردم، خيليها به من گفتند كه تحقير شد و چرا اين طوري با او صحبت كرديد، موقع افطار با او تماس گرفتم و به او گفتم اگر از من راضي نباشد، ديگر سر برنامه نميروم كه او گفت: اين حرفها نيست، من ناراحت نشدم و... بشدت رضايت مهمان برايم مهم است، در پايان برنامه، ميخواهم مهمان راضي و با خاطرهاي به ياد ماندني از ماه عسل خارج شود.
چرا فقط سالي يك برنامه اجرا ميكنيد؟
مرگ گوينده و مجري، روزي است كه به تكرار برسد. ميدانيد كه اگر بيشتر اجرا كنم، بيشتر پول ميگيرم و موقعيت بهتري برايم در اجراهاي بيرون پيش ميآيد، اما من دوست دارم سالي فقط يكماه اجرا داشته باشم تا بتوانم نظر مخاطبان را جلب كنم و رضايتمندي آنها را از نوع اجرايم بالا ببرم، بهگونهاي كه هميشه براي آنها تازگي داشته باشم.
معتقدم بازيگر چندين نقش بازي ميكند، ولي مجري بازي نميكند، بلكه خودش را خرج ميكند، هوش، فهم و مطالعه خودش را به نمايش ميگذارد. بنابراين مگر ما در سال چقدر انرژي و توانايي داريم كه مدام خرج كنيم، بايد بنشينيم يكسال فكر كنيم تا بتوانيم خوب اجرا كنيم.
چقدر از برنامه ماهعسل راضي هستيد؟
نميدانم، شايد خود من به لحاظ ساختار، بتوانم خيلي ايراد از برنامه بگيرم، اما حال و هواي برنامه خوب است و مردم حال و هواي ماه عسل را دوست دارند.
شما در راديو هم اجراي برنامه مثلث را به عهده داريد، چطور شد كه رفتيد راديو؟
من از مخاطبان راديو جوان بودم، گويندگي راديو را خيلي دوست داشتم، برخي موضوعات اين برنامه را ميپسندم و اجرا ميكنم و برخي را هم كه نميپسندم اجرا نميكنم، اما فعلا اين يك ماه در راديو نيستم.
اجرا هنر است
اگر بخواهيم تمام مشاغل و مهارتهايي را كه در حوزه رسانه تصويري قرار ميگيرند، در يك فروشگاه به نمايش بگذاريم، قطعا مجري و مقوله اجرا پشت ويترين اين فروشگاه قرار ميگيرد چراكه مظهر و نماد كار رسانهاي را در قامت اين حرفه ميتوان پيدا كرد. در واقع اجرا، عريانترين فعل رسانهاي است كه تصويري اجمالي از ظرفيتها و توانمندي يك آيتم يا شبكه و حتي كل ساختار سازمان صداوسيما را به نمايش ميگذارد و بيش از ديگر عوامل و عناصر رسانهاي مقابل چشم مخاطبان است؛ مخاطباني باهوش و نكتهسنج كه همه چيز را زير ذرهبين خود قرار ميدهند. لذا مجريگري علاوه بر ظرفيتهاي حرفهاي به ظرافتهاي هنري نيز محتاج است تا بتوان كسوتي زيباشناختي بر قامت آگاهي بخشي و سرگرمي پوشاند و ويترين اين دكان رسانهاي را جذاب و چشمنواز كرد. بديهي است اگر اين ويترين، نامرتب و فاقد جاذبههاي بصري و هنري باشد نميتواند موجب جذب مشتري و مخاطب به داخل مغازه شود. بر همين اساس، ميتوان گفت اجرا بيش از آن كه يك مهارت و فن باشد يك هنر است؛ هنري كه به «آن» و قدرتي فراتر از مهارتها و توانمنديهاي ظاهري اجرا نيازمند است. برخي معتقدند مجريگري مجموعهاي از مهارتها مثل فن بيان، داشتن چهره و صداي مناسب، آشنايي به ادبيات و داشتن اطلاعات عمومي و مسائلي از اين دست است و هر كس بتواند اين تواناييها را در خود پرورش دهد و از آن به درستي استفاده كند، ميتواند مجري شود. اين نگرش معتقد است فرقي نميكند مجري داراي چه شغل و تحصيلاتي باشد. مهم اين است كه توانايي اجرا داشته باشد، اما واقعيت اين است كه توانايي در اجرا صرفا به آموختن و آموزش يك سري مهارتها در كلاسهاي درس به دست نميآيد و اجراي اثرگذار و جذاب به يك قدرت كاريزماتيك در مجري وابسته است كه فراتر از مهارتهاي حرفهاي او در شخصيت مجري وجود داشته باشد تا كلام او نافذ باشد و مخاطب را مجذوب خود سازد.
چهبسا مجريان و گويندگاني كه صدا و چهره خوبي دارند، خوب حرف ميزنند و حرفهاي خوب ميزنند، اما نميتوانند مخاطب را متوجه خود و سخن خود كنند. به اين مساله از زاويه ديگر هم ميتوان نگريست، به اين معني كه اجرا خود هدف است نه وسيله. قرار نيست مجري صرفا رابط ميان برنامه و مخاطبان باشد و نقش پل ارتباطي را برقرار كند بلكه اجرا بايد آنقدر زيبا و دلنشين باشد تا مخاطب از تماشاي نوع اجرا لذت ببرد. در واقع اجرا، نوعي بازيگري است كه در مرز رئاليسم و خيال حركت ميكند و مجري بايد اين توانايي را داشته باشد تا مخاطب را در بستر يك فضاي رئاليستي به دنياي انتزاعي و تخيلي ببرد و او از تجربه اين دوگانگي لذت ببرد. از اين بابت اجراي يك برنامه تلويزيوني سختتر از برنامه راديويي است. شايد برخي تصور كنند اجراي يك برنامه راديويي سختتر است چون مجري بايد با تكيه بر صدا و سخن خود، برنامه را بچرخاند و بايد آنقدر جاذبه داشته باشد كه فقدان تصوير او و برنامهاش به مانعي در جذب مخاطب بدل نشود در حالي كه به نظر نگارنده اجراي يك كار تلويزيوني دشوارتر است چراكه اولا مخاطب نه فقط صداي او را ميشنود بلكه چهره و حركات او را نيز ميبيند. لذا او بيش از يك گوينده راديو زير ذرهبين است و نه فقط بايد مراقب باشد تپق نزند بلكه بايد مواظب حركات و رياكشنهاي خود هم باشد تا توي ذق نزند ضمن اين كه برنامههاي تلويزيوني به دليل استفاده از تصوير و جاذبههاي بصري و آيتمهاي متنوعي كه دارد ميتواند آنقدر مخاطب را جذب خود كند تا او متوجه حضور مجري نشود. به همين دليل كار اجرا در تلويزيون بسيار دشوارتر از راديو است و به توانايي بيشتري نياز دارد تا مخاطب به جاي اين كه سحر اين جعبه جادو گردد، مجذوب مجري و شيوه اجرايش شود.